تبليغاتX
مهاجر
 

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

 توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

 آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

 دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

 دکتر زهرا رهنورد

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 13:25 |
 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم ! از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را...

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 12:8 |
 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

خوبی او شهره افاق بود

در نجابت در نکوهی ...  بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان جاری را گسست

بی خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم که او هم خون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:29 |
 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو راز این محتوا سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

دل ز روی عشق تو حیران شده

در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست می دارم به جان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توای مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

پ ن: دوستان عزیز چون این شعر طولانی بود در چند پست تقدیم حضور خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 16:15 |
 

به رسم شهر دلتنگم ،نگاهم رازیارت کن

نگاه پر نیازم را به چشمانت، تو دعوت کن

تو می گفتی اگر رفتم ،حلالم کن غمی دارم

برو باشه ولی من هم خدا و عالمی دارم

برو باشه ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است

بدان من گریه می کردم،

از این دنیا دلم تنگ است

من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم

ببین یک خواهشی دارم ،

مرا در خود کمی حل کن

نگو رفتم خدا حافظ ،کمی دیگر معطل کن

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 18:32 |
 

 " تولد من" و "ولنتاین شما"مبارک.

این ترانه هم تقدیم به مادر عزیزم به پاس همه ی خوبی هایش.

می ریزن پرستو ها گلای یاس و  پشت در

کوچه رو آب می زنن قاصدکای خوش خبر

ماه بانو  با اون حریر روشن پولک دوزی

خنده هاش فرق می کنه با خنده های هر روزی

یه سبد ستاره امشب فانوس خونه شده

مهمون گلدون نقره ،نرگس و پونه شده

مادر و یه تاج الماس می زارن روی سرش

دونه های مروارید می رقصه توی دامنش

انگاری فرشته ها از آسمون دس می زنن

واسه یک شاخه اقاقی گلارو پس می زنن

خونه روشن شده و از آسمون نور می باره

سفره پر برکت و روزی شاهانه داره

گلدونای شمعدونی خورشید و دعوت می کنن

به نگاه نرگسا دوباره عادت می کنن

روی اون ایون سنگی می شینن خاطره ها

می گذرن ثانیه ها از کوچه های شهر ما

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 14:37 |
 

 چگونه فرد قدرتمند و مقتدری باشیم؟؟

 

در لحظه ی اکنون زندگی کنید.

خونسرد باشید.

در همه حال٬ همواره بر خواسته هایتان تمرکز کنید.

اجبار هرگز کارساز نیست.

به جای تنفر از حریف برتر٬ مهارتهای خود را افزایش دهید.

در یک بازی خارق العاده٬ یک تعهد خارق العاده نیاز است.

 

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 12:43 |

آخرین راز شاد زیستن

ماموریت شما در زندگی"بی مشکل زیستن" نیست " با انگیزه زیستن" ٬ است.

                                                                                             اندرومتیوس

فصل هفتم: کسی که باید مجوز را صادر کند خود شما هستید.

از جایی شروع کنید.

انسان پس از آغاز هر کار انگیزه ی لازم را به دست می آورد.نشستن و نقشه آغاز کشیدن بیهوده است.

شهامت

شهامت به معنای فقدان ترس نیست. شهامت٬ عمل کردن علی رغم ترس است.

مهم نیست از کجا شروع می کنید٬ مهم آن است که چگونه به پایان می رسانید.

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:32 |

آخرین راز شاد زیستن

ماموریت شما در زندگی"بی مشکل زیستن" نیست " با انگیزه زیستن" ٬ است.

                                                                                             اندرومتیوس

فصل ششم: پیرو قلب خود باشید.

کاری را که دوست دارید انجام دهید.

همیشه و در هر کاری ٬ حد اکثر تلاش خود را به کار بگیرید٬ نه به خاطر آنکه دیگران را تحت تاثیر قرار

دهید٬ به خاطر اینکه این تنها راه لذت بردن از کار است.

جهت خود را تغییر دهید. 

در هر جا و هر وضعیتی که هستید در مانده و پا بند نباشید. شما می توانید هر زمان که لازم دانستید٬

روش خود را تغییر دهید.

درختان ٬ اسیر خاکند٬ شما انسانید!

 کتاب شاد زیستن " اثر  اندرومتیوس"

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 7:45 |
 
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 7:53 |