تبليغاتX
مهاجر

آتش به جهان کشید با چشم

این چشمه فتنه بود یا چشم ؟

بر لوحه ی خوش نویسی عرش

سرمشق همه فرشته ها چشم

تثلیث نمی پرستم اما

من معتقدم خودم٬ خدا٬  چشم

مغرور نشسته بود گفتم

تا کی یله  در پی شما چشم

در حسرت یک نگاهٍ ناگاه

تا چند نشسته در عزا چشم

یک لحظه بتاب تا ببینی

ما آینه٬ ما نگاه٬ ما چشم

یک لحظه بتاب تا بروید

از هر مژه ام هزار تا چشم

چرخی زد و گفت باشد اما

ای عاشق فرق تا به پا چشـم

وقتی که ببینمت ببینم

فرش است تمام راه با چشم

خندیدم و زیرکانه گفتم

یک شب تو به خانه ام بیا٬ چشم

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 17:39 |
  سلام دوستان خوبم

این آرام خانومه خواهر زاده من که آرام آرام داره یک ساله می شه.

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:54 |
 


اولین های فضایی

اسپوتنیک اولین ماهواره ساخت بشر

شوروی سابق اولین کشوری که فضایی شد.

لایکا(سگ روسی) اولین موجود زنده در فضا

یوری گارگارین اولین انسانی که در مدار زمین قرار گرفت

نیل آرم استرانگ و باز آلدرینگ اولین انسانهای که بر سطح کره ماه پیاده روی کردند

والنتیناتروشکوا اولین زن فضا نورد

سوتلانا یوگنیونا ساویتسکایا اولین زن اهل روسیه که در فضا راه پیمایی کرد

انوشه انصاری اولین زن گردشگر فضایی (ایرانی)

اکسپلولر اولین ماهواره آمریکایی

کورونا اولین ماهواره جاسوسی

تایروس اولین ماهواره هوا شناسی

اکو اولین ماهواره مخابراتی

مرکوری اولین کپسول سرنشین دار

جان کلن اولین آمریکایی در مدار زمین

سالوت اولین ایستگاه فضایی دنیا(شوروی)

اسکای لب اولین ایستگاه فضایی آمریکا

 

 

به مناسبت 24 فروردين (12 آوريل)، شب يوري (به ادامه مطلب مراجعه نمایید)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:35 |
صدای پای  بهار

قاصدک رقص کنان

چرخ زنان ، عشوه کنان

با عبور از رنگهای زرد و بی جان خزان

و پس از طی شدن آن سفر سخت و گران

خبری خوش ز فراسوی زمین آورده است

خبری خوش ز فراسوی زمان

خبری کو جان ببخشیده دوباره به جهان

همه جا فرش شده با یک بغل سنبل و یاس و ریحان

دایه مهد نبات

چارقدی از گل و لاله به سرش کرده و خندان به تماشای خدا آمده باز

گل میخک با دو صد عشوه و ناز

چشم بگشوده به روی در و دشت

می کند رقص به همراه نسیم

به همراهی ساز

چون صدای باد میپیچد میان دشت گل

ساز و آواز خداوند جمیل و طناز

تک درخت تنها

جامه سبز به تن کرده و در بستری از پولک و تور سبزه

خفته آرام و شکیل

و به شکرانه این سبزیها

بنشسته به دعا

همه جا بوی بهشت

همه جا بوی خدا

گوییا خالق زیباییها

عشق بازی می‌کند با صحرا

بلبل عاشق زار

بیخود از خود شده و مست و خمار

رفته اش صبر و قرار

چهچهه می زند از شوق وصال دلدار

خبری خوش ز فراسوی زمان

خبری خوش ز فراسوی غبار

می رسد اینک بهار

 

 اثر آقای محمود محمدی

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 14:31 |

تک درختم به دل بادیه ی آتش ناک

که نه آبست در آنجا نه آبادانی

ریشه ام سوخت ز بی آبی و بی بارانی

شاخه هایم همه چون دست مناجات

به ابراست بلند

برگهایم چو زبانی که بسوزد ز عطش

روز و شب منتظر بارانند

لیک بارانی نیست

نه که باران ٬ حتی

بر غمم دیده ی گریانی نیست

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 8:30 |

یه مترسک ،تک و تنها

میون دشت اقاقی

گودی خالی چشماش

مثل روزای تو خالی

یه مترسک که کلاغا

رو سرش خونه می سازن

توی لحظه های تردید

حتی فردا رو می بازن

منم اون مترسک پیر

که تو شالیزار نشسته

کلاغا چشماشو بردن

دل به چشمای تو بسته

کلاغا می رسن از راه

با صدای خط خطی شون

منو از تو باز می گیرن

منو از تو باز چه آسون

دستای پوشالی من

توی دست باد اسیره

بیا دستاتو بگیرم

گرچه دیگه خیلی دیره!!!

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 13:1 |


  "تقديم به کسي که مثل هيچکس نيست"

تو اتاقي به اندازه تنهايي من

نه به اندازه تو

 

نه به اندازه درياي خيال

 

زندگي مثل يه نقاشي صبور

 

رو تن پرده بي نقش و سفيد

 

عکس تقدير و برام نقاشي کرد

 

گل باغ  هستي يه آدمو

 

سايه زد رو تن ديوار اتاق

 

با مداد اشتياق

 

دونه هاي باورو آب پاشي کرد

 

خنده شمعدوني رو نقاشي کرد

 

گره زد به شاخه اقاقيا

 

تکيه داد به دست خيس پنجره

 

قصه مون يادت نره

 

قصه هاي در و ديوار اتاق

 

همه از زندگيه، زندگي يه بازيه

 

بازي من و تو و اين آدما

 

هم غريبه توي اين قصه مياد

 

هم آشنا

اما صد رنگي چرا؟

 

جاده زندگي ميره تا کجا       نميدونم!

 

خط سرنوشتمو تو دفترش     نميخونم

 

تو اتاقي به اندازه تنهايي من

 

حرف تنهايي نبود

 

يکي از پشت حصار پنجره

 

شعر زندگي سرود

 

قصه هاي در و ديوار اتاق

 

همه از زندگيه

 

زندگي يه بازيه!!!

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 9:26 |


چه سرده بغض نشکفته 

 

چه غمگينه صداي آب

 

چه بي رنگه لباس غم     

 

 که مي پوشه به تن مهتاب

 

خداحافظ، خداحافظ     

 

 تو که از جنس فردايي

 

چه سنگينه سکوت شب 

 

 از اين آوار تنهايي

 

خداحافظ، خداحافظ  

 

که لحظه بي تو دلگيره

 

چه سنگينه سکوت شب

 

 دل از اين غصه مي ميره

 

  ترانه سرا: استاد امير آقاخاني

 

پ ن: اين ترانه قراره به مناسبت سالگرد درگذشت خواننده مردمي مرحوم ناصر عبدللهي اجرا بشه .روحش شاد

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 11:44 |
 


من حدس مي زنم که تو هم خسته اي بخواب

 

مردت همين کنار کماکان نشسته است

 

هرچند توي ذهن خودش هم شکسته است

 

اما کنار دست تو خندان نشسته است 

         

شب شد قرار بود کسي رد شود ولي ،

 

 از بس که اين مسير بدون عبور ماند،

 

گرد وغبار توي خيابان نشسته است

 

من وارد تمام قضايا نمي شوم،

 

 اما براي اينکه کمي درد دل کنم

 

نامردي و خيانت و اين جور حرفها بعضاً کنار واژه ي انسان نشسته است

 

هرچند هر دو دست پدر غرق تاول است ،

 

 اما درست موقع ميهمان نوازي اش

 

چون سفره خالي است عزيز،

 

از خجالتش حتي عرق به چهره ي ميهمان نشسته است

 

شاعر ، دعاي بارش باران اثر نکرد،

 

 خشکي پديده اي است که با من بزرگ شد

 

حتماً خدا براي زمين گريه مي کند،

 

 وقتي که روي پنجره  باران نشسته است

 

استاد احسان طباطبايي پور

 

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 11:17 |

 


چندي است عاشقانه قلم مي‌زند دلم

از ماجراي چشم تو دم مي‌زند دلم

 

نام تو از شبي که به رگ‌هاي من دويد

 

يک در ميان براي خودم مي‌زند دلم

 

اين را که مردمان ضربان نام کرده‌اند

 

دست خوش است، برسر غم مي‌زند دلم

 

روزي هزار بار ورق‌هاي کهنه را

 

مشتاق و بي‌قرار به هم مي‌زند دلم

 

وقتي به سبز خاطره‌هاي تو مي‌رسد

 

انگار در بهشت قدم مي‌زند دلم

 

يک شب به خنده گفت چرا داد مي‌زني ؟

 

اين قدر هي نگو که دلم مي‌زند دلم

 

حرفش ادامه داشت که بي اختيار من

 

گفتم عزيزمن چه کنم؟ مي‌زند دلم

 

آرام برد گوش مرا روي سينه‌اش

 

ديدم چنين که اوست چه کم مي‌زند دلم

 

ديدم در اين قمار، دل او برنده است

 

ديدم فقط به قدر عدم مي‌زند دلم

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 16:59 |