باغبانی پیرم
که به غیر از گل ها
از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است، آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
و گروهی پکرند
معذرت می خواهم
عده ای نیز خرند.....
دلم از این همه بد می گیرد
وچه خوب...
آدمی می میرد!
باغبانی پیرم
که به غیر از گل ها
از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است، آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
و گروهی پکرند
معذرت می خواهم
عده ای نیز خرند.....
دلم از این همه بد می گیرد
وچه خوب...
آدمی می میرد!
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که میخوانی مرا،
بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه
احوال حقگویی و حقجویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
بهزور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب
آلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
شعر
:: فریدون مشیری
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط ...
از دوری تو غمین و نالان هستیم
وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم
اصلیت ما را تو اگر می پرسی
از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!
------------ --------- --------- --------- ----
ما لشگری از سلاح روسی داریم
در دوز و کلک رگ ونوسی داریم
هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم
این هفته فقط نیا عروسی داریم
------------ --------- --------- --------- ----
از جور زمانه ما شکایت داریم
اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم
ما مشکلمان گرانی و بیکاریست
آقا به نبودنت که عادت داریم...
------------ --------- --------- --------- ----
ما قیمت روز ارز را می دانیم
معیار بهای بورس در تهرانیم
فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است
هر روز دعای عهد را می خوانیم
------------ --------- --------- --------- ----
صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو
از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
از آنچه که ما دوست نداریم نگو
یک روز رسد شا
یک روز رسد غمی به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت
نیمای عزیز
مصیبت وارده را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می کنم.
به رسم شهر دلتنگم ،نگاهم رازیارت کن
نگاه پر نیازم را به چشمانت، تو دعوت کن
تو می گفتی اگر رفتم ،حلالم کن غمی دارم
برو باشه ولی من هم خدا و عالمی دارم
برو باشه ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است
بدان من گریه می کردم،
از این دنیا دلم تنگ است
من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم
ببین یک خواهشی دارم ،
مرا در خود کمی حل کن
نگو رفتم خدا حافظ ،کمی دیگر معطل کن
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم ! از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را...
" تولد من" و "ولنتاین شما"مبارک.
این ترانه هم تقدیم به مادر عزیزم به پاس همه ی خوبی هایش.
می ریزن پرستو ها گلای یاس و پشت در
کوچه رو آب می زنن قاصدکای خوش خبر
ماه بانو با اون حریر روشن پولک دوزی
خنده هاش فرق می کنه با خنده های هر روزی
یه سبد ستاره امشب فانوس خونه شده
مهمون گلدون نقره ،نرگس و پونه شده
مادر و یه تاج الماس می زارن روی سرش
دونه های مروارید می رقصه توی دامنش
انگاری فرشته ها از آسمون دس می زنن
واسه یک شاخه اقاقی گلارو پس می زنن
خونه روشن شده و از آسمون نور می باره
سفره پر برکت و روزی شاهانه داره
گلدونای شمعدونی خورشید و دعوت می کنن
به نگاه نرگسا دوباره عادت می کنن
روی اون ایون سنگی می شینن خاطره ها
می گذرن ثانیه ها از کوچه های شهر ما
چگونه فرد قدرتمند و مقتدری باشیم؟؟
در لحظه ی اکنون زندگی کنید.
خونسرد باشید.
در همه حال٬ همواره بر خواسته هایتان تمرکز کنید.
اجبار هرگز کارساز نیست.
به جای تنفر از حریف برتر٬ مهارتهای خود را افزایش دهید.
در یک بازی خارق العاده٬ یک تعهد خارق العاده نیاز است.