پروردگارا: بهار را به زمستان روحمان هدیه کن،
که وجود یخ زده مان محتاج گرمی بهار رحمت توست
و خواهان آتش عشق تو.
پس ما را بسوزان با آتش عشقت
که آتش عشق تو گلستان می کند فطرت زمستان زده ما را.
پروردگارا: بهار را به زمستان روحمان هدیه کن،
که وجود یخ زده مان محتاج گرمی بهار رحمت توست
و خواهان آتش عشق تو.
پس ما را بسوزان با آتش عشقت
که آتش عشق تو گلستان می کند فطرت زمستان زده ما را.
و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی...
به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،...
و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،
غصــــه هم می گــــذرد،
آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند...
لحظه ها عریاننــــد
به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز
سهراب سپهری
چه بیهوده بزرگ شدیم !
روحمان را گاز می زنند و سکوت می کنیم..
پشت چراغ قرمز پسرک با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت:
چسب زخم نمی خواهید ؟ پنج تا می دم صد تومن!!
آهی کشیدم و با خودم گفتم :تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم ،
نه زخمهای من خوب می شود، نه زخمهای تو..
2- عصبانی نشوید
3- ساده زندگی کنید
4- کم توقع باشید
5- همیشه لبخند بزنید
6- یک دوست خوب داشته باشید
7- زیاد ببخشید
کورش کبیر
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
بايد تو را هميشه به دقت نگاه كرد
يعني نه سرسري، سر فرصت نگاه كردخاتون! بگو كه حضرت خالق خودش تو را
وقتي كه
آفريد چه مدت نگاه كرد
هر دو مخدرند كه بيچاره مي كنند
بايد به چشم هات به ندرت نگاه كرد
هر كس نظاره كرد تو را دلسپرده شد
فرقي نمي كند به چه نيت نگاه كرد
عارف اگر براي تقرب به ذات حق
زاهد اگر براي ملامت نگاه كرد
تو بي گمان مقدسي و كور مي شود
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن :
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن