تبليغاتX
مهاجر
 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 16:39 |
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 16:12 |

 باز هم عطر گلهاي  تنهايي  به  مشامم  رسيد  و قاصد کهاي سپيد از من دور شدند

 و به سرزميني کوچ کردند که گلهاي باغش بوي تنهاي ندهند . دلواپسي در وجودم

رخنه کرده و در دلم محبوس شده ، مي داني ، دلواپسي حس غريبي است که قلب پر

درد را پژمرده مي کند . مي خواهم با سايه تنهايي در خيابان قلبم قدم بزنم و پياده رو

 خيالم رو با اشک  چشمانم خيس کنم  و از لابه لاي احساس قلبم تو را بخوانم و بگويم 

 دلواپسم .  دلواپس تو ...

براي ديد نت که بيايي  و  ضرباهنگ دلم را آرام تر کني  و با  يک  نگاه  شمع وجودم را

 روشن کني . بيايي و با يک تبسم اميد خفته در قلبم را بيدار سازي  و سياهي  زندگي ام

 را با سپيدي  قد مهايت روشن کني. باور کن در ديدار آينه هم خيال تو ، از سياهي چشمانم

 سو سو مي زند. باز هم اميدوارم به خاطر اشکهاي زلالي که به دور  از کينه مهمان گونه

 هايم شده مرا دريابي...

با اين حس غريبانه دلم که تا اوج تا بي نهايت دلواپس توست ، دلواپس تو...

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:18 |
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:44 |
از عارفي پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟

او گفت: جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز

نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي

 خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان

 برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد

 و خود را کنار مي کشيد.

او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 2:29 |
ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 2:20 |
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 16:36 |
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 17:50 |
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 17:30 |
 

آمد به روی شانه این خسته سر گذاشت

سر روی شانه های زخود خسته تر گذاشت

ترتیب داد در چشمه چشمم ضیافتی

اما به جای نان و نمک نیشتر گذاشت

یک ذره درد خواست دلم از دو چشم او

او هم کرم نموده کمی بیشتر گذاشت

روزم سیاه گشت نظیر دو گیسویش

چشمش بروی زندگی من اثر گذاشت

یک بار باز کرد دری روبروی من

اما دوباره بست و مرا پشت در گذاشت

تا آمدم زبودن و ماندن بگویمش

حرف مرا برید و بنای سفر گذاشت

مانند برق رد شد و در پیش پای او

می خواستم فدا شوم اما مگر گذاشت

هر خنده اش نهال امیدی به سینه کاشت

قهرش به پای تک تک آنها تبر گذاشت

در من حلول کرد و مرا از خودم گرفت

رفت و مرا از حال خودم بی خبر گذاشت

باری شبی به خواب، که نه در خیال من

آمد به روی شانه این خسته سر گذاشت

استاد مهدی نمازی

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 1:47 |
 

زندگی را هرکسی یک جور معنا می کند
هرکسی یک جور با این زندگی تا می کند
از نگاهی معنی اش دلدادگی ست
بودن و ماندن در عین سادگی ست
یک نفر او را وفا معنا کند
دیگری آن را به کُلّ حاشا کند
از نگاه عاشقان، دیدار یار
سرنهادن بردروکوی نگار
گاهگاهی زندگی پژمردن است
بد سِگالی ،حرص وحسرت بردن است
یک نفر بر دار بیند زندگی
دار بَهرَش منتهای بندگی
زندگی بهر یکی هَمره شدن
در ره معشوق خاک ره شدن
یک نفر گوید بهار آرزوست
یا نوای دلکش آوای دوست
دیگری گوید که او رویا بُوَد
گرچه او فتانه و زیبا بُوَد
دیگری پوچی کند معنای او
گرشود با مشکلاتش روبرو
زندگی از دیدگاه من صفاست
مهرورزی با خود و خلق خداست
مهرورزی معنی« جاوید» عشق
روشنی بخش است چون خورشید عشق

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 11:49 |
 

ساقی امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو

یا که من مست وخرابم یا که تارت تار نیست

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:43 |
 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 2:25 |
 

بیهوده نیست حال دلم من اگر بد است

در قید گیسوان سیاهت مقید است

اینجا هوا به میل تو تغییر می کند

وقتی نمی وزی تو هوای دلم بداست

انقدر نازکی تو که آغوش من تورا

در اینکه در کنار بگیرد مردد است

چشمان، بی شمار به خو سرمه دیداند

 اما هنوز چشم سیاهت سرآمد است

شیطان اگر چه کرد عبادت هزار سال

ایمان چون به چشم تو چونیاورد مرتد است

چندی نام خوب و عزیزت به سینه ام

جای نفس گرفته و در رفت و آمد است

دیروز شعر من به زبانت زبان زده است

امروز در تمام زبانها زبانزد است

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 2:2 |
 

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 16:43 |

  دل يکي داريم و در يک دل نمي گنجد دو يار                                

دل ديوانه را مجال براي خفتن و آرميدن نيست. قرار را اينجا آشيانه نيست. خروش است و جوشش آن همه انتظارهاي بلند که از کوه‌هاي استقامت فوران مي‌کنند...

دل ديوانه را مجال براي گفتن و شنيدن نيست. کلمات را نمي‌توان به اين راه کشاند. اينجا نه منطق است، نه قانون. بايد ديد و فهميد. و سکوت را زمزمه کرد...

دل ديوانه را نه تو داني که چيست و نه من! که عقل را راهدار است و دل، همراه! بايد دل را بلد راه کرد و عقل را با خود همراه. تا شايد به آنجا که بايد، رسيد...

آنجا،‌ نه تو هستي و نه من. نه دل هست که ديوانگي کند، نه عقل که منطق را گوشزد کند. آنجا تنها يکي است و آن يکي را من و تو، انتخاب کرده‌ايم.
ببين آن يکي براي تو چيست...

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:23 |

بعد چندی دم فرو بستن کنار چشم تو

تازه شعری گفتم امشب از بهار چشم تو

ازتو و بالا بلندی ات کسی حرفی نزد

غیر من ،  تنها گرفتار حصار چشم تو

شاید این را پیش از این هم گفته باشم :

آفتاب

استراحت می کند در سایه سار چشم تو

تو اگر هنگام تنهایی به یادم بوده ای

من تمام عمر بودم بی قرار چشم تو

این برای چندمین بار است پرسیدی زمن :

مبتلای کیستی ؟ گفتم : دچار چشم تو

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:16 |

 

 گفتمش دل مي خري

 

پرسيد چند؟

 

گفتمش دل مال تو،تنها بخند.......

 

خنده كرد و دل ز دستانم ربود.

 

تا به خود باز آمدم اوووووووووووو رفته بود.

 

 دل ز دستش روي خاك افتاده بود

 

جاي پايش روي دل جامانده بودددد

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:11 |

ای صمیمی ای دوست

گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی.

ای قدیمی ای خوب!

تو مرا یادکنی یا نکنی

من به یادت هستم.

آرزویم همه سرسبزی توست.

دایم از خنده لبانت لبریز!

دامنت پر گل باد

گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی.

ای قدیمی ای خوب!

تو مرا یادکنی یا نکنی

من به یادت هستم.

آرزویم همه سرسبزی توست.

دایم از خنده لبانت لبریز!

دامنت پر گل باد

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:39 |

 

برای داشتن چیزی که تا حالا نداشتی ، کسی باش که تا حالا نبودی.

**********************

فراموش کن چیزی را که نمی تونی بدست بیاری و بدست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی.

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:19 |

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم  هیچ وقت برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی، رنگین کمان من

********************

زندگی زیباست!

زیبایهاش تدبیر ماست

در مسیرش هرچه نا زیباست تقصیر ماست!

                  **************************

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

 چهره  ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای اول تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر می رفت و قربانی نداشت

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:14 |

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتد در آب

در دلم هستی و بين من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

بال وقتی قفسه پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است

مثل شهری که بروی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری عشق

و سکوت تو جواب همهء مسئله هاست

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:13 |
 

رفت واحساس مرا با خود نبرد

پنجه های التماسم را فشرد

گریه کردم تا حوالی سفر

که بیا تنها مرا با خود ببر

یادتو هر شب صدایم می کند

در کنار شب رهایم می کند

تو سکوت مبهم آینه ای

یک غم دیرینه در آدینه ای

تو چه هستی ؟ لطف بی پایان عشق

یاور شبهای بی باران عشق

من به پای عشق تو فانی شدم

طرحی از اندوه و ویرانی شدم

سردی رخسار زردم را ببین

این گل پژمرده از غم را بچین

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 19:40 |
 

می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی

می رسد روزیکه مرگ دوست را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعر های گفته ام را از بر کنی

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

ما همه روزی زدنیا می رویم

کاش این پرواز را باور کنیم

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 19:28 |

اگه تورو دوست دارم خيلی زياد ، منو ببخش...

 

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد، منو ببخش

 

منو ببخش...اگه شبا ستارهارو ميشمرم...

 

منو ببخش اگه بهت خيلی ميگم دوست دارم...

 

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل ميچينم...

 

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب ميبينم...

 

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خيلی کمم

 

تو يه فرشته ای و من فقط يه آدمم

 

منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم

 

اگه با ديوونگی ام پيشه تو شرمنده ميشم

 

منو ببخش اگه همش ميسپارمت دست خدا

 

اگه پيشه غريبه ها بجای تو ميگم شما...

 

منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم

 

نشونيتو نه به شب و نه دست آسمون بدم

 

منو ببخش اگه ميخوام تورو فقط واسه خودم

 

ببخش اگه کمم ، ولی زيادی عاشقت شدم...

              

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 3:28 |
 

می توان با هیچ ساخت

می توان صد بار مهربانی را ، خدا را،عشق را

با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد

می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 2:17 |

ای نام تو بهترین سر آغاز

نمی دونم تا به حال به این کلمه یا بهتر بگم به این نعمت الهی فکر کردید!!!!!!!!

اگه بزرگنمای نکرده باشم این بهترین و با ارزش ترین نعمتیه که خالق هستی (حالا هرکه می خواد باشه یا به هر اسمی که صداش بزنن) به بنده هاش هدیه داده . شاید با نظر من موافق نباشید یه لحظه فکر کنید که این همه چیز چه خوب وچه بد تا ابد در ذهنمون باقی می موند می دونید چه دردی را باید تحمل می کردیم؟

من که خیلی خوشحالم که از این موهبت الهی بیشتر از همه برخوردارم .فراموش کردن برای من خیلی راحت و ساده است راحتر از یه دم و بازدم شاید راحتر از اونم....! می دونید چرا چون اصلاٌ به چیزی دل نمی بندم و هیچ چیز این دنیا برام جدی نیت که فراموش کردنش سخت باشه چون

 معتقدم که زندگی یه بازی ، بازی یه هنر ، هنر یه تجربه وتجربه پایان زندگیست.

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 2:11 |