شبي به بزم غريبان به ناز رقصيدي
گرفتمت چو درآغوش خويش لرزيدي
نشست لرزه بر اندام من ز لرزش تو
دليل لرزش بي وقفه ام نپرسيدي
بدون آن که بفهمم چه ماهرانه شبي
زسينه مرغ دلم را به ناز دزديدي
مرا تو آن شب شوم اي عزيز !گرياندي
سپس به گريه من قاه قاه خنديدي
بدون هيچ دليلي تو را پسنديدم
بدون هيچ گناهي زمن تو رنجيدي
مکرراز جلو چشم تو گذر کردم
ولي دريغ که هرگز مرا نمي ديدي
در اين هواي خزاني که بي تو يخ زده ام
به جسم يخ زده ام لحظه اي نتابيدي
کنون جدا زتو هر روز من شبي تاراست
چه کرد با دل من عاقبت غمت ديدي؟؟!!
استاد مهدی نمازی




