تبليغاتX
مهاجر
 

 

شبي به بزم غريبان به ناز رقصيدي

 

گرفتمت چو درآغوش خويش لرزيدي

 

نشست لرزه بر اندام من ز لرزش تو

 

دليل لرزش بي وقفه ام نپرسيدي

 

بدون آن که بفهمم چه ماهرانه شبي

 

زسينه مرغ دلم را به ناز دزديدي

 

مرا تو آن شب شوم اي عزيز !گرياندي

 

سپس به گريه من قاه قاه خنديدي

 

بدون هيچ دليلي تو را پسنديدم

 

بدون هيچ گناهي زمن تو رنجيدي

 

مکرراز جلو چشم تو گذر کردم

 

ولي دريغ که هرگز مرا نمي ديدي

 

در اين هواي خزاني که بي تو يخ زده ام

 

به جسم يخ زده ام لحظه اي نتابيدي

 

کنون جدا زتو هر روز من شبي تاراست

 

چه کرد با دل من عاقبت غمت ديدي؟؟!!

استاد مهدی نمازی

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 12:36 |
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 17:23 |

 

خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن

خوشا ترانه شدن بی صدا سفر رفتن

سری تکان بده بالی دمی لبی حرفی

چرا که شرط ادب نیست بی خبر رفتن

چقدر خاطره ماندن به سینه دیوار

خوشا چو تیغ به مهمانی خطر رفتن

زمین هر آینه تیر وهوا هر آینه تار

خوشا به پای دویدن خوشا به سر رفتن

در این بسیط در اندشت چون سپیداران

خوشا در اوج به پا بوسی تبر رفتن

چه انتظار بعیدی است بیشتر ماندن

چه آرزوی بزرگی است زودتر رفتن

به جرم هم قدمی با صف کبوتر ها

خوشا به خاک نشستن کلاغ پر رفتن

برو برو دل نا پخته ام که کار تو نیست

به بزم می سر شب آمدن .... سحر رفتن

نه کار طبیعت من است این که کار چشم شماست

پی شکار مضامین تازه رفتن..........

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 23:4 |
 

یک روز رسد شادی به اندازه کوه

یک روز رسد غمی به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت


قدر آئینه بداند که هست

نه در آن لحظه که افتاد و شکست

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 23:32 |
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 17:53 |
کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 1:11 |
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 12:19 |
 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 17:37 |
 

هرچند که من مهاجرت و پرواز را خیلی دوست دارم

ولی بعضی از پرواز ها قلب آدم را به درد میاره

سه روز شاهد پرواز عزیز یکی از عزیزامون هستیم .

کسی که من ندیدمش ولی از پر کشیدنش

دلم شکست . مهدی عزیز . دریای دوست داشتنی من را هم در این غم بزرگ شریک بدانید.

عجب رسميه رسم زمونه         قصه برگ و باد خزونه

عجب رسميه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

مي رند آدما

از اونا فقط خاطره هاشون بجا مي مونه

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 15:18 |
 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 13:51 |