تبليغاتX
مهاجر

 


چندي است عاشقانه قلم مي‌زند دلم

از ماجراي چشم تو دم مي‌زند دلم

 

نام تو از شبي که به رگ‌هاي من دويد

 

يک در ميان براي خودم مي‌زند دلم

 

اين را که مردمان ضربان نام کرده‌اند

 

دست خوش است، برسر غم مي‌زند دلم

 

روزي هزار بار ورق‌هاي کهنه را

 

مشتاق و بي‌قرار به هم مي‌زند دلم

 

وقتي به سبز خاطره‌هاي تو مي‌رسد

 

انگار در بهشت قدم مي‌زند دلم

 

يک شب به خنده گفت چرا داد مي‌زني ؟

 

اين قدر هي نگو که دلم مي‌زند دلم

 

حرفش ادامه داشت که بي اختيار من

 

گفتم عزيزمن چه کنم؟ مي‌زند دلم

 

آرام برد گوش مرا روي سينه‌اش

 

ديدم چنين که اوست چه کم مي‌زند دلم

 

ديدم در اين قمار، دل او برنده است

 

ديدم فقط به قدر عدم مي‌زند دلم

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 16:59 |
ناگهان چقدر زود دير مي شود
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 10:22 |