یه مترسک ،تک و تنها
میون دشت اقاقی
گودی خالی چشماش
مثل روزای تو خالی
یه مترسک که کلاغا
رو سرش خونه می سازن
توی لحظه های تردید
حتی فردا رو می بازن
منم اون مترسک پیر
که تو شالیزار نشسته
کلاغا چشماشو بردن
دل به چشمای تو بسته
کلاغا می رسن از راه
با صدای خط خطی شون
منو از تو باز می گیرن
منو از تو باز چه آسون
دستای پوشالی من
توی دست باد اسیره
بیا دستاتو بگیرم
گرچه دیگه خیلی دیره!!!

