خورشید روی ماه تو را تا که دیده است
رنگ از رخش زروی خجالت پریده است
حیرت حلول کرده به رگهام جای خون
یک لحظه تا که روی تو را دیده دیده است
دل مانده در تحیر و دیگر نمی تپد
از ساعتی که نام عزیزت شنیده است
احساس می کنم که خدا وقت خلقتت
بر صفحه زمانه خودش را کشیده است
مبهوت مانده در تو ، خودش فکر می کند
از روی اشتباه تو را آفریده است
گر وا نمی کند گره کار خلق را
انگشت حیرت از تو به دندان گزیده است
افتاده تا که دیده آهو به چشم تو
از روی عجز و خشم وخجالت رمیده است
نه ٬باورم نمی شود ای ماه، چشم من
یا مست بوده یا که تو را خواب دیده است
حالا شگفت اینکه دل خوشخیال من
گشته است در جهان و تو را برگزیده است
مهر تو بود در دلم اول نهالکی
حالا به آب چشم ترم قد کشیده است
حالا غم تو در دل من آنچنان شده است سنگین
که پشت طاقت و صبرم خمیده است
گر خواستی سری به دل خسته ام زنی
آهسته تر بیا که غمت آرمیده است

