تبليغاتX
مهاجر
 

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

 توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

 آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

 دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

 دکتر زهرا رهنورد

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 13:25 |
 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم ! از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را...

+ نوشته شده توسط مهاجر در و ساعت 12:8 |